کار
-
تاریخ: 1401/12/25 ساعت: 19:38
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
جانِ جانم
-
تاریخ: 1401/10/24 ساعت: 20:25
و بالاخره آنِ شب می شود... سر به اسمان در لبهی جهان نشسته ام.. الاکلنگ پاهایم تماشای انتظار دارد: گوشه ای از گنبد آسمان باز می شود... نورها فرود می آیند... تو متولد می شوی و شب تاپ ها، دوره ام می کنند... تولد مبارک جانِ جانِ جانمم:** Adblock test (Why?)
هفت دریا
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 19:40
غرق در کار ... غرق در خستگی... غرق در روزمرگی.... نه، من آدم ناخدای هفت دریا شدن نیستم... کشتی شکسته ام..... آغوش ات را باز کن.... تنها، غرق تو شدن، کافی است..... Adblock test (Why?)
موج
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 19:40
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
عقربه
-
تاریخ: 1401/3/31 ساعت: 19:40
از تو که بی خبر باشم... عقربه ها بیماری گیج میگیرن.... ثانیه شمار دور میگردد... دقیقه شمار لیلی میکند... اما ساعت شمار... روزها نشسته است و فقط صبح دلتنگی را ساعت میکند... Adblock test (Why?)
و چشمهابت حجت است بر من و دستهایم...
-
تاریخ: 1399/4/11 ساعت: 19:16
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نظر
-
تاریخ: 1399/4/11 ساعت: 19:16
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ناز قدم هایت
-
تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 22:16
و قدم بگزار بر روی چشم کلمه هایم..... همین ک دامن ات خاکی نشود, خودش می ارزد به شعر شدنشان.... بانوی جان.....:*
سیب و پرتغال
-
تاریخ: 1399/1/5 ساعت: 22:16
و دنیا پر از سایه است....میلیاردها سایه...چوپانی سرگردان ام.... و شاید بادیه نشینی پا برهنه...سایه ها حمله میزنن.... خیمه زده اند بر موژه هایم....نفس سخت می شود.... تند...تند.....کند.....عطری می پیچد.
پنجره
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
دلتنگی هایم را برایت، با خنکای سوسو زن شب تقسیم میکنم.... باد می وزد... عطرات می پیچد در من... مطمئنن پنجره ی اتاق ات را باز گذاشته ای.... ...:*
طلوع تو....
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
ساعت 4 صبح.... دلتنگی ات طلوع کرده است در من....
قبله ی منی
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
دلتنگ ات می شوم و ناگهان تاریخ تغییر پیدا میکند!!....؛ قبله دوباره تغیرر کرد؛ بیت المقدس... کعبه ... و تو......
نماز دلتنگی
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
ساعت و دقیقه ها فشار می اورن... وقت به ساعت دلتنگی... تلوتلو میخورد جسم در طغیان وحشی ذهن و دل.... مست و کامل هوشیار...دلبری میکند دل تنگی ات همچنان....
چشمهایت
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
وچشمانم می سوزند... و این سوز بیخوابی نیست.... اتش دارن, برای یک لحظه دیدنت
لکنت
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
د د د ل ل ت ت ت نگ می ی شود برایت...لکنت میگیرد زبانم بین هر فاصله ی شنیدن صدایت....
مرزها
-
تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:38
و مخلوقی افریده شده بود... خدایگان و فرشته هایش درحال زمزمه بودند.... و این احتمالا بعد حواا اولین باری بود ک فرشته ای حاضر نبود , زمینی کند این مخلوق را..... و خدا نگاه انداخت به گوشه ای... روحی دیگر
تاریخ مقدس
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 23:14
کسایی مثل من که تاریخ هنر رو تا حدی ادامه دار خوانده باشند. می دونن که در وهله ی اول انسان تعجب میکنه از تاریخ پیچیده و به شدت پیشرفته هنر، به مرور این تعجب جایش رو به تفکر و دنبال علت های معمولی گشتن
درآغوش کشیدنت خود بهار است...
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 23:14
زمستان دوباره هجوم آورده بهار را... باید در آغوش بگیرمت... ایمان دارم تمام کشاورزهای سرزمینم, دعایم میکنن برای دوباره آوردن عطر بهار....
شهرآشوب
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 23:14
از خودم ک خسته می شوم.... به تو پناه می برم.... در امتداد دستانت.... در نقطه ی صفر بی مرز آغوش ات..ساحلی پنهان نهفته است... پهلو می گیرد کشتی شهرآشوب من.... و تو تجلی پیدا میکنی در من به شکل آینور... آینه و نور...:* ...
معدن
-
تاریخ: 1398/3/14 ساعت: 23:14
هر لحظه جوخه ای از کلمات در من انتحار میکنند..... من معدن کلمه ات لاشه شده ام.....